به وبلاگ روستایی من خوش آمدید
باری پس از یکماه تاخیر مجدداً خدمت همه دوستان عزیز سلام عرض نموده وامیدوارم که در پناه ایزد منان محفوظ ومصون باشند در ضمن حلول ماه مبارک رمضان نیز بر همه شما مبارک باشد.
امروز رادیو گزارش جالبی از یک روستا در نزدیکی شیراز پخش نمود که با همت یکی از روستاییان ، این روستا به یکی از قطبهای گردشگری وتوریستی تبدیل شده وهمه روزه تعداد زیادی جهانگرد از این روستا بازدید میکنند ودرامد سرشاری نصیب روستاییان میگردد . در فکر رفتم که روستای ما با آنهمه زیبایی و جاذبه چرا نتواند توریست ها را به خود جلب نماید با خودم گفتم بهتر است این موضوع را در وبلاگ مطرح کنم ونظرات دوستان را در این زمینه جویا شوم تا انشالاه با جمع بندی این نظرات بتوان راهکاری برای این مهم پیدا نمود . از همین جا از کلیه دوستان میخواهم نظرات خود را در این رابطه اعلام نمایند موفق وپایدار باشید
این حادثه با همه سختی ها وجانگدازیهایش درسهایی هم برای ما داشت .برای ما که وقتی پشت فرمان اتومبیل مینشینیم وتصور میکنیم جاده در تسخیر ماست . برای ما که تصور میکنیم تا ابد زنده ایم و.....
واقعاً بیاییم از این حوادث ناگوار عبرت بگیریم و من شخصاً آرزومندم که دیگر از این اخبار ناگوار وحوادث مرگبار حادث نشود.
شهر خالی-جاده خالی- کوچه خالی- خانه خالی
جام خالی - سفره خالی - ساغر وپیمانه خالی
صدای حزن آلود با این شعر زیبا مرا ناگهان بیاد روستا انداخت روستای خالی کوچه های خالی خانه های خالی وچه احساس آشنایی را در من ایجاد کرد این ترانه غمگین .روستایی که روزی پر از شور وهیا هو وصدای بچه های بازیگوش بود اکنون سوت وکور در میان کوهها به خواب رفته است انگار روستا هم به سن کهنسالی خود رسیده است دیگر توان برخواستن ندارد بیشتر دوست دارد در زیر کرسی بخوابد تنبلی اش میاید برود سر زمین و ورزا را خیش ببندد وزمین را شخم بزند وبرود از سر رودخانه آب را ببندد توی جوی آب وبیاورد تا سر زمین دیگر حوصله اینکارها را ندارد بهتر است در زیر کرسی بخوابد وخواب روزهای خوب گذشته را ببیند .
تصویری از رودخانه ومحل آسیاب قدیمی

تصویری از قنات روستا

دو سال پیش در چنین روزهایی وبلاگ روستای نج آغاز بکار کرد در چشم بهم زدنی دو سال گذشت ودر این مدت با همه کاستی های این وبلاگ ،ملاحظه میکنیم که دوستان زیادی به ما لطف داشتند واز نظرات خود مارا بهره مند نمودند ودر بدترین شرایط به ما انگیزه دادند که ادامه دهیم واز راه نهراسیم باشد که روستایمان وفرهنگ مادریمان را بهتر بشناسیم و گاهی وقتها بیاد روستا وفضای خیال انگیز وپر خاطره آن باشیم بیاد بیاوریم روزهای کودکی را بازیهای محلی را زبان وگویش مادری را وهر چیز دوست داشتنی که پشت آن کوههای بلند به امان خدا رها کردیم وبرای لقمه ای نان عازم این شهر دود گرفته شدیم .گاهی وقتها بیاد بیاوریم که بودیم اجداد ما که بود فرهنگ ما چگونه بود واین فرهنگ را به کودکانمان بیاموزیم تا آنان نیز نیاکان خود را وفرهنگ خود را فراموش نکنند و در آخر اینکه این وبلاگ در طی این دوسال تنها میخواست به ما یادآوری کند که اصل ونسب خود را فراموش نکنیم زیرا سرانجام هر کس به اصل خویش باز میگردد بقول مولانا هرکسی کو دور ماند از اصل خویش با زجوید روزگار وصل خویش در پناه یزدان پاک باشید
عکسی را که در اینجا خدمت تمام دوستان عزیز ارائه میدهم اخیراً بدست بنده رسیده است وبرای منکه خیلی خاطره انگیز وجالب بود امیدوارم که برای شما نیز جالب باشد.از دوستان وهم محلی های عزیزم تمنا دارم جهت استفاده عموم اهالی وبخصوص جوانها که مشتاق روستایشان وتاریخ گذشتگانشان هستند در صورتی که عکسهای قدیمی وخاطره انگیز در اختیار دارند را به ایمیل بنده ارسال نمایند ویا به طریقی به بنده برسانند که در این وبلاگ خدمت همه هم محلی ها ارائه گردد ودر این کار عام المنفعه شما نیز شریک باشید بدیهی است هریک از عکسهای ارسالی به نام فرستنده عکس در این وبلاگ ثبت خواهد شد.
در ضمن عکس ذیل را که توسط آقای یحیی خسروی به اینجانب رسیده است مربوط به محرم سال ۱۳۸۷ ه ق مطابق با خرداد ماه ۱۳۴۵ میباشد که جمعی از اهالی را در حال عزاداری نشان میدهد از میان این عزاداران برخی برحمت ایزدی رفته اند که روحشان شاد وتعدادی دیگر در سنین کهنسالی هستند که انشاله عمرشان پاینده باد.

دوستان امروز میخواهم دل رو بدریا بزنم وهرچی دلم خواست بنویسم اصلاً به نوشته هایی که مینویسم فکر نکنم یعنی حرف دلم رو بزنم . روزی روزگاری بود یه روستایی بود وسط کوههای البرز که نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای اسمش رو نج گذاشت واصلاً چرا اومد این نقطه از زمین رو کشف کرد وبرای سکونت انتخاب کرد به هر حال نه من که از من بزرگتر هم نمیتونه این معما رو کشف کنه به هر حال کاری به اینها نداریم توی این روستا اون موقع که من به سنی رسیدم که دوغ رو از ماست تشخیص میدادم یه عده مردم زندگی میکردند که الان دیگه نیستند ومن از اونا خاطرات مبهمی دارم یه عده دیگه هم بودتد که من کاملاً اونها رو بیاد دارم ویکعده دیگر هم بودند که هنوز هم هستند وانشااله صد سال دیگه هم باشند . اونموقعها روستا یه رنگ وعطر دیگه ای داشت هنوز اون بکر بودن وروستایی بودن خودش رو حفظ کرده بود واقعاً امکانات الان نبود اگه خدای نکرده یکی مریض میشد اگه یک کار فوری پیش میامد وهزار اتفاق غیر مترقبه دیگر واقعاً دست مردم به جایی بند نبود نه جاده بود نه تلفن بود نه برق بود نه بهداری بود نه دکتر بود خلاصه هیچی از این امکانات که الان هست نبود ولی واقعاً یه چیزی بود که از همه اینها با ارزشتر بود واون یکدلی ومحبت ودوستی واتحاد مردم بود همه اهل محل مثل یه خانواده بودند درد یکی درد همه بود شادی یکی شادی همه بود تو غم وشادی هم شریک بودند همسن وسالهای من عروسیهای قدیم رو بیاد دارند تو محل وقتی عروسی برگزار میشد همه مردم محل بدون کارت دعوت ، دعوت بودند همه مردم بنا به توانشان به داماد کمک میکردند .یا وقتی جوی آبی خراب میشد همه مردم برای پاک کردن ودرست کردن جوی آب کمک میکردند بدون چشمداشتی .مردم اون موقع هرچه که نداشتند ولی دلهایی بی آلایش داشتند و آرامشی که در روح وجانشان بود فقر وگرسنگی را پنهان میکرد حرص وطمع زیادی نداشتند.یادتان است اون وقتها غروب وسط محل چه غوغایی بود پیر مردها وجا افتاده ها یک گوشه نشسته در حالیکه دوک نخ ریسی (کتلم) در دست داشتند از خاطرات گذشته خود میگفتند وصدای خنده اشان همه جا را پر میکرد. کودکان وجوانترها با سر وصدای زیاد در گوشه ای دیگر در حال بازیهای محلی بودند زنها ودختران بدنبال گوسفندان میدویدند وبوی گوسفندان فضای ده را پر میکرد .راستی اونروزها کجا رفتند انگار مثل یک خواب بودند انگار همه اونها یک رویا بود
ضمن تشکر از کلیه خوانندگان مطالب این وبلاگ وبا عرض پوزش از تاخیر های چند ماهه که بدلیل گرفتاریهای شغلی ومشغله فراوان نتوانستم مطلبی برای وبلاگ تهیه نمایم باید به عرض برسانم که طی سفر اخیر که اواخر شهریور ودر حوالی عید سعید فطر به روستا داشتم مطالب وعکسهای خوبی تهیه نمودم که در اسرع وقت در وبلاگ قرار خواهم داد در ضمن عید سعید فطر را به تمام هم ولایتهای خوب وبا محبت تبریک واز خداوند متعال آرزوی قبولی عبادات را برایشان دارم .تا آینده نزدیک با عکس ومطالب جدید خدا نگهدار شما باد